عاشقانه 105

باز هم خواب زیبای با تو بودن را دیدم
تو از دور می آمدی و پاییز دلم را بهار می ساختی
و من محو تو، همه چیز حتی خودم را از یاد برده بودم
در آن لحظه می خواستم دست دراز کنم و همه ستاره های جهان را چون الماس هاییی زیبا به پای تو بریزم
یا همه شکوفه های درختان را بر سرت نثار سازم
بر لبم ترانه نامت
بر صورتم اشک شوقت
بر چشمانم برق عشقت
پای گرفتار در بهت و سنگین بر جای مانده
و گویی تنها باید با پای چشم به دنبال تو می دویدم
آری محبوب من
من عشق را باور دارم
و می دانم آن که دل به عشق داد
بیداری و خوابش عاشقانه است
و من همانند همیشه
هر شب و روز به سراغت می آیم
و تمام عشقم را در دستان تو می گذارم
و با چشمانم درخت تنومند عشق را که در جانم روییده است آب یاری می کنم
همیشه طنین صدای مهربانت را در ذهنم تداعی می کنم
و تاریکی های سخت فراق را با اندیشیدن عاشقانه به تو سپری می کنم
به تو می اندیشم پس هستم









