
جز تو کی می تونه عزیز من باشه ، کی می تونه تو قلب من جا شه
مگه می شه مثل تو پیدا شه ، همه چیزم وای عزیزم
جز من کی واسه دیدن تو حریصه ، اسم تو رو قلبش می نویسه
گونه هاش از ندیدنت خیسه ، همه چیزم ، وای عزیزم …
تو نباشی بی قرارم ، بد می بینم ، بد می آرم
بی تو من … حس ندارم ، سر به زیرم ، گوشه گیرم ، کاش بمیرم …
بی تو من … همه چیزم ، آی عزیزم … همه چیزم

باز هم خواب زیبای با تو بودن را دیدم
تو از دور می آمدی و پاییز دلم را بهار می ساختی
و من محو تو، همه چیز حتی خودم را از یاد برده بودم
در آن لحظه می خواستم دست دراز کنم و همه ستاره های جهان را چون الماس هاییی زیبا به پای تو بریزم
یا همه شکوفه های درختان را بر سرت نثار سازم
بر لبم ترانه نامت
بر صورتم اشک شوقت
بر چشمانم برق عشقت
پای گرفتار در بهت و سنگین بر جای مانده
و گویی تنها باید با پای چشم به دنبال تو می دویدم
آری محبوب من
من عشق را باور دارم
و می دانم آن که دل به عشق داد
بیداری و خوابش عاشقانه است
و من همانند همیشه
هر شب و روز به سراغت می آیم
و تمام عشقم را در دستان تو می گذارم
و با چشمانم درخت تنومند عشق را که در جانم روییده است آب یاری می کنم
همیشه طنین صدای مهربانت را در ذهنم تداعی می کنم
و تاریکی های سخت فراق را با اندیشیدن عاشقانه به تو سپری می کنم
به تو می اندیشم پس هستم

محبوب من!
اگر عاشق تو هستم و تمام فکر و زندگی و رؤیاها و خواب و بیداری من شده ای
اگر ساعتها غرق تو می شوم و چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است
اگر همه لحظه های دوری از تو این همه سخت و پر از غصه است
اگر هر بار که آسمان را می نگرم و ستاره ای درخشان را می بینم، به یاد تو می افتم
اگرهمه لحظه ها تو را در مقابل چشمانم می بینم و به یاد تو می باشم
اگر هر سحرگاه در آسمان دلم طلوعی دوباره داری
و اگر تنها در آسمان قلبم خورشید مهر توست که می درخشد
و اگر تنها عطر تو بر مشام من خوش می آید
باور داشته باش که دست من نیست
این قلب عاشق من است که لبریز از مهر توست و تو را می خواهد و جز تو هیچ نمی خواهد.
و من به قلبم حق می دهم که تنها تو را بخواهد که تو اولین و آخرین عشقی هستی
که در اعماق قلبم نشستی و می توانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری

می خواهم از تو بگویم
بی آن که در جستجوی قافیه باشم
و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم
در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست
می خواهم از تو بگویم
از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری
با ساده ترین کلمات
همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد
می خواهم بگویم دوستت دارم
امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم
نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم
و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم
فقط ساده و با صداقت
همراه با شاهدی صادق
از اعماق جانی سوخته
با چشمانی بارانی
می خواهم بگویم دوستت دارم
و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید
من تقدس عشقت را
بر کرامت وجودم نشانده ام
و اگر سراسر وجودم زبان باشد
یکسره خواهد گفت:
دوستت دارم.

در دل این شب پر از دلتنگی و بی قراری تنها، یاد و خاطره توست که گاه اشک بر چشمانم
جاری می سازد و گاه لبخندی بر لبانم. و کس چه داند چه زیباست ترکیب موزون اشک و لبخند؛
اشکی بر فراق یار و لبخندی بر عشق او.
زیر لب با تو نجوا می کنم و نگاه زیبای تو را می نگرم و از این همه دوری و حرمان به تو شکایت
می برم و آن گاه که لبخند شیرین تو را حس می کنم، فشار خفقان آور فراق قابل تحمل می شود
و بغض کمی فرو می نشیند و راه نفس باز می گردد و دوباره خنده با اشک به هم می آمیزد.
محبوب من!
عشق با همه تلخی هایش انتخاب دل من است و همه دل را در هوای عشق تو پرواز می دهم
و تا ابد عاشقانه دوستت دارم.

در کار عشق ما همیشه اما بود
بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود
آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم
دلواپسی های من از صبح فردا بود
آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست
باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود
در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست
پایان عشق ما پایان دنیا نیست
مثل زلال آب من باورت کردم
مینای یک رنگی در ساغرت کردم
سلطان قلب خود تاج سرت کردم
در چشم دل تا خود پیغمبرت کردم
آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم
دلواپسی های من از صبح فردا بود
آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست
باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود
در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست
پایان عشق ما پایان دنیا نیست

که دلم عاشق شور و حالشه
یه چیزی هست تو نگات
که دل اسیر من دنبالشه
تو واسه ام آب حیات
تو غزل هستی و من شاخ نبات
تاج عشقت رو سرم
دل من عاشق می میره برات
تو واسه ام آب حیات
تو غزل هستی و من شاخ نبات
تاج عشقت رو سرم
منو تو مال همیم یه کمی حوصله کن
دیگه کمتر گله یه زره کمتر گله کن
منو تو مال همیم یه کمی حوصله کن

تو که رفتی فکر می کردم که دیگر هیچ وقت ماه نخواهد تابید ، سحر نخواهد آمد
باران زیبا نخواهد بارید ،خواهم مرد
اما باز هم ماه تابید ، سحر آمد ، باران باز هم زیبا بود
من ... چه ساده بودم
تنها که شدم فکر می کردم آسمان آبی نخواهد ماند
شب ، سکوت ، نفرت ماندنی است
آسمان آبی بود ، شب ساکت آمد و جاری شد اما باز هم رفت
من ، چه باور اشتباهی ...
از من بودن خسته ام ...قلمم شاید دیگر ننویسد....

ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر که هنوز بعد از صدها شب و روز
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان نگرفتو نشکست
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست..
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند.....

آخرین شعر ٬ شعر رفتن بود ٬ آخرین حرف حرف پیمودن
قصه ناگزیر یک پرواز٬ از حضور غریب ما تا من
آخرین درد ٬ درد اول بود ٬ بغض این واژه های تکراری
خشم این سینه های بی فریاد٬ زخم این لحظه های بی روزن
آخرین راه ٬ راه بی پایان ٬ مقصدی پشت قاب یک تصویر
کوره راهی همیشه خیس از اشک ٬ کوچه ای ازترانه تا شیون
اشتیاق شدید یک پیوند ٬ خشکی یک نهال ناباور
سر سپردن به خنجری عریان ٬ اضطرابی بنام دل بستن
پر گشودن کلام آخر بود ٬ گم شدن در عبور یک رویا
بیقرار دوباره ای دیگر ٬ انتظار ستاره ای روشن
راه دشوار پیش رو گرچه ٬ در مهی بیکرانه منزل داشت ٬
این لجاجت همیشه با ما بود: رفتن ورفتن و نیفتادن !
آخرین فصل را نمی گویم ٬ فصل کوچ از غزل به شبناله
چهره ای تلخ پشت یک لبخند ٬ غنچه ای سرخ ٬ نقش پیراهن !

